
ماه در میاد که چی بشه
میخواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمی دونه تو هستی
بجای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی
تو که رفیق راهی
یه ماه می خواستم که دارم
ای ماه شام تارم
تویی رفیق راه من
ای غنچه ی بهارم
یه ماه می خواستم که دارم
ای ماه شام تارم
تویی رفیق راه من
ای غنچه ی بهارم
ماه در میاد که چی بشه
میخواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمی دونه تو هستی
بجای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی
تو که رفیق راهی
عجب حکایتی شده
فکر تو عادتی شده
که از سرم نمیره
که از سرم نمیره
عجب روایتی شده
عشقت عبادتی شده
خدا ازم نگیره
خدا ازم نگیره

میبینم صورتم رو تو آیینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد
اون به من یا من به اون خیره شدم
میکشم دستم روی صورتم
هر چی باید بدونم دستم میگه
من توی آیینه نشون میده
میگه این تویی نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تمومه غصه ها
نقش غربت تو تمومه لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده بجا

سفر یعنی من و گستاخی من
همیشه رفتن و هرگز نماندن
هزاران ساحل نادیده دیدن
به پرسش های بی پاسخ رسیدن
من از تبار دریا از جنس چشمه سارم
فراتر از رهایی حصار بی حصارم
ساحل حصار من نیست پایان کار من نیست
همدرد و یار من نیست کسی که یار من نیست
در انتظار من نیست
تک درختی تیره بختم
که در سکوت صحرا فریاد من
شکسته در گلویم
تک درختی بی پناهم
که دشت آرزوها گردید آخر
مزار آرزویم
خشک و بی بارم پس ثمرم کو
آن شادابی آن برگ و برم کو
دور از یاران بی توشه و برگم
همخانه محنت همسایه مرگم
بر رخسارم غبار غم نشسته
طوفان از من چه شاخه ها شکسته
چو نهال زهر آلوده همه کس از من بگریزد
نه کسی با من بنشیند نه کسی با من آمیزد
گویم غم خود را با خار بیابان
در سینه نهفتم اسرار بیابان
در دل شب سکوت صحرا بود غم افزا آه
از تو جدا بگویم ای مه حدیث خود با ماه
تک درختی تیره بختم
که در سکوت صحرا فریاد من
شکسته در گلویم
تک درختی بی پناهم
که دشت آرزوها گردید آخر
مزار آرزویم
با من نیاز خاک زمین بود تو پل به فتح ستاره بستی
اگر شکستم از تو شکستم اگر شکستی از خود شکستی

آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره دل شسته بود
نقش شیدایی بر آن آیینه زیبا نبود
دیدم آن چشم درخشان را ولی در این قفس
گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود
جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود

من هم ای یاران تنها ماندم آتشی بودم برجا مندم
با این گرمی جان بر ره مانده حیران این غم خود به کجا ببرم
با این پای لرزان با این جان ترسان ره ز کجا ز بلا ببرم
می سوزم در خود با بی پروایی
می لرزم در خود از این تنهایی

نذار بهت عادت کنم جدایی سخت گل من
یه روز تو از اینجا میری میشکنه تنها دل من
نذار بهت عادت کنم دچار یعنی موندگار
تو که نمی مونی پیشم داغت رو دلم نذار
کنار عطر روسریت نذار بهار گم کنم
نذار تو اون شب چشمات راه فرار گم کنم
نذار بهت عادت کنم تا که جدایی سخت نشه
نهال عشق رو بسوزون تا یه روزی درخت نشه
ما که بهم نمیرسیم حتی توی خواب و خیال
قسمت ما یکی نشد حتی توی فنجون فال
نمی شه این پله هارو دوتایکی کرد رسید
دیوار سنگ بینمون نمیشه دیوار ندید
نسیم وصل بر صبحگاه چه خواهد کرد
بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد

ما که بهم نمیرسیم حتی توی خواب و خیال
قسمت ما یکی نشد حتی توی فنجون فال
نمی شه این پله ها رو دو تا یکی رفت و رسید
دیوار سنگ بینمون نمی شه دیوار و ندید

